![]() |
![]() |
|
| در راه ما شکسته دلی میخرند وبس .:. بازار خود فروشی از آن راه دیگر است |
|
فرا رسیدن میلاد با سعادت منجی عالم بشریت بر اهل نور پاک مبارک باد!!!
و بر اهل کمراهی بشارت باد که امروز روز تولد رهنما و راه نجات است!!
کیست میدانی محمد انکه دنیا بهر اوست راه یابم ما کنون دانی! رهمنای های اوست ای که مار رهنمای در سرای این جهان! چشم ما در روز محشر باز هم در سوی توست ای محمد ای طلوع نور و عشق ای محمد هر که از راهت برون رفت جای او شد "هاویه" ای که ما سر بلندیم از بهر تو در "قاریه" ای محمد ای عصای کور ها!! ای که در شب های تار این جهان تو سوختی ای که ما را سوختن بر دیگران آموختی نان نخوردی گشنه ی خوراندی ای که تو در جامه هفتاد پین! جامعه نو دیگر پرداختی من چی گویم هر چی گویم قطریست! ای محمد بهر لطف ای کوه صبر!! تو سخن تو محبت تو چراغ تو وفای تو محبت تو بزرگی ای رفیق!! |
|
+ نوشته شده در
86/12/28ساعت 9:18 قبل از ظهر " امید میلاد |
|
|
هان ! جارچی دغل بس کن این صدا
بگذار لحظه بزنم جار بی صدا هر چند جار من نیست با تو هم نوا بگذار نوبتی به من که سر بکنم داد بی نوا هر چند جار تو برسد به فرسنگ دور ها لیکن بدان که رسد داد من به سرحد خدا گفتی که چیست داد تو ! فریاد بی صدا؟ فرض کن هست! فرض کن هیچ زمن دادی نیست! فرض کن قصه من پوچ وتهی! من گرفتم که پر از فریادی من گرفتم که پر از داد و صدای من گرفتم که پر از بهره و سودی حاصلت چیست بگو زاغ صفت!!! من که شعرم سپرم گشته! - چی کارست مرا نیزه و شمیشر و کمان؟!! تو که بی هیچ و سلاح و زره بر جنگ سخن امده ای برُد از کیست بگو ! از من و یا توست بگو ! امیدمیلاد حوت ۸۶
|
|
+ نوشته شده در
86/12/22ساعت 9:51 بعد از ظهر " امید میلاد |
|
|
غم های تو بگونه اشک برگونه ناز تو چکیدن! اما دل من غم هایش انباخت ! انباخت! و انباخت! در کنج خودش غم خانه ی ساخت من هنوز آتش عشق تو بدل دارم و تو! - چقدر بی خبر از حال من ی تو را از درد و غم قصه پر غصه ما! هیچ بدل هست مگر من هنوزم بخدا یاد تو در سر دارم! و تو اکنون نگاهت سوی دگر یار شده من هنوزم بخدا بعد هر خنده تو را یاد کنم و تو اکنون خنده ات با دیگران بفروشی ! تا هنوزم غم تو بار گران است برایم ولی تو بی خبر از رنج من ی! من "امید"م تو چقدر نا امید اگرم مرگ بیاید بدرم باز امیدم امیدم و امیدم !!
امیدمیلاد حوت ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
86/12/14ساعت 1:4 بعد از ظهر " امید میلاد |
|
|
از بس دلم ز رفتن تو گفت قصه ها
قلبم ز گفتن احساس خسته شد پائیز! باز رنگ دلم را عوض نمود بازم ز گفتن احساس خسته ام عشقم همه فصل و وصلم شده جدای بازم به قلب من دریچه احساس بسته است از عشق گفتن تو مکر و حیله هاست از رفتن تو هیچ نه تردید و نه شک هاست تو بس که برفتنی دوبار رفتن تو بی معناست گفتی عزیز که این وصل ما بدون فصل ! افسوس که عهد تو به وصل تو فصل هاست گفتی که کور چشم هر آنکس که فصل ما بخواهد هان ! احمقی که ز گفتار تو کور شد چشمهات !!! امیدمیلاد زمستان ۸۶
|
|
+ نوشته شده در
86/12/01ساعت 5:7 بعد از ظهر " امید میلاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک قدیما |
| من کی هستم: |
|
نام من امیدمیلاد "متین"فرزند همین کره خاکی هستم 16 سال هست که در اینجا هستم
کاهی وقت ها مینشینم و کلماتی را روی برگ کاغذ مینوسم به شکلی یکه بشه به آن شعر گفت واین هم یک علاقه من است و رنگ آبی را دوست دارم بخاطریکه همیشه آسمان آبی است دریا و بحر آبیست رنگ شادی و خشوبختی است. و رنگ سیاه بهترین رنگ برایم هست چون سیاه هست دوستش دارم. همیشه خون سرد هستم کوشش میکنم مهربان باشم. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر های خودم |
|
RSS
|